محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2057

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابو سفيان گفت : « اگر با رفيق سلف خود مخالفت كنى راى مردم در بارهء تو بد شود ، خلاف سلف خود مكن كه خلف تو خلاف تو كند . » زيد بن اسلم به نقل از پدرش گويد : هند دختر عتبه پيش عمر بن خطاب رفت و چهار هزار از بيت المال قرض خواست كه با آن تجارت كند و ضامن آن باشد . عمر بداد . هند سوى ديار كلب رفت و به خريد و فروش پرداخت . آنگاه خبر يافت كه ابو سفيان و عمرو بن ابى سفيان پيش معاويه رفته‌اند و از ديار كلب سوى او رفت . و چنان بود كه ابو سفيان او را طلاق داده بود . معاويه به دو گفت : « مادر ! براى چه آمده اى ؟ » گفت : « آمدم ترا ببينم ، پسرم ! عمر را مىشناسى كه براى خدا كار مىكند ، پدرت سوى تو آمد ، بيم كردم چيز بسيار به او دهى كه شايستهء آنست اما مردم ندانند از كجا به او داده اى و ترا ملامت كنند و عمر نيز ملامتت كند و هرگز اين را نبخشد . » پس معاويه يكصد دينار پيش پدر و برادر فرستاد و جامه داد و مركب داد و عمر اين را بسيار شمرد . ابو سفيان گفت : « اين را بسيار مگير كه هند از كار اين بخشش و مشورت بر كنار نبوده » و چون همگى باز گشتند ابو سفيان به هند گفت : سود كردى ؟ » گفت : « خدا بهتر داند كالايى به مدينه مىبرم . » و چون به مدينه رسيد و بفروخت از زيان شكايت كرد . عمر به دو گفت : « اگر مال من بود به تو مىبخشيدم اما مال مسلمانان است . اين مشورتى است كه ابو سفيان از آن بر كنار نبوده » و كس فرستاد و او را بداشت تا مال را بداد . عمر به ابو سفيان گفت : « معاويه چقدر به تو داد ؟ » گفت : « يكصد دينار . » احنف گويد : « وقتى عمر براى كسان مقررى تعيين مىكرد عبد الله بن عمير